قله قاف. . .
قلهء قاف که سهـــل است ؛
من قلهء کاف و لام و میم و نون و واو ؛
را هم بخاطرت فتـــح می کنم ؛
اما تــــو ؛
با تمام دخترانگــــی ات ؛
مــــــرد باش !
اگر سراغ نگاهــــت را گرفتند ؛
بگو که واگذار شــده . . . !
باران بهانه ای بود...
کوی لیلی ...
پای سگ بوسيد مجنون ، خلق گفتند اين چه بود؟
گفت اين سگ گاه گاهی كوی لیلی رفته بود. . .
به سراغ من اگر می ایی .......
به سراغ من اگر می آیی. . .
دگــر مـیا ، چندیــیست چینیِ نازکی برایم نمانده که ترک بردارد و بشکــند . . .
کشتی های بی حرکت . . .
برای کشتیهای بی حرکت
موجها تصمیم می گیرند...
روز های کودکی ............
می خواهم بر گردم به روزهای کودکی....
آن زمانها که : پدر تنها قهرمان بود..
عشق .تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.
بالاترین نقطه ی زمین .شانه های پدر بود.
بدترین دشمنانم . خواهر وبرادرهای خودم بودند..
تنها دردم .زانوهای زخمی ام بودند...
تنها چیزی که میشگست .اسباب بازیهایم بود..
ببخش !
ببخـــش اگر در نگاه ِ خون گرفته ام عطر ِ نرگسی ها شعله نمی بندد …
وخوابهای من مقبول ِ آسمان نیست……
ببخش اگر یادآور مصیبتهـــــــای دور ونزدیکم……
حالا همین چند خط نگاه ِ نگران ….
چند شعر بدون امضاء …
سهم تو……
دوراهی . . .
سخت ترين دو راهي: دو راهي بين فراموش كردن و انتظار است.
گاهي كامل فراموش ميكني و بعد ميبيني كه بايد منتظر مي ماندي
و گاهي آنقدر منتظر مي ماني كه مي فهمي زودتر از اينها بايد فراموش ميكردي !!!!
یه روزی یه روزگاری ، حرف بین ما نگاه بود . . . ( دانلود این موزیک )
پیشنـهاد میکنم دانلود کنین. . .
خاطرات . ..
جلوى بعضى ازخاطره هابايدنوشت،
آهسته به يادآورده شود،
دلــربایانه . . .
دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای
از دل ما چه به جا مانده که باز آمده ای ؟ . . .
تو بی من تنگدل، من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ فلک دوری به یاران می پذیرد
با خود به ابد خواهم برد. . . . .
میل تو دارد دل من. . .
آنچنان میل تو دارد دل من،
كه اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد،
قدمش میبوسم. . .
انسان ها . . .
اموزگار . . .
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.
شادی را هدیه کن . . .
عشق بورز به انها که دلت را شکستند.
و دعا کن براي انها که نفرينت کردند. . .
یادگاری . . .
خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام
آنـــقدر کــهنه کــه مي شــوَد
رويِ گَرد و خـــاک تَنـــَم يــادگــاري نــوشت
...بنويس و برو... !!!
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ. . .
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران،
گاه باید خندید بر غمی بی پایان . . .
قاصـــــدک
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب
قاصدک
قاصدک!هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز چه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست
مرا
نه ز یاری نه ز دیاری و نه دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تورا منتظرند
قاصدک
از دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که
فریبی تو ، فریب
قاصدک یک هان ، ولی...آخر ...ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
همه چیز به نام تو. . .
توی نامه ی بی پاکت
پک های بی امان و اسرار بمان
از سلول های سیاه قلبم
سر زلف سیاهت
به سیاحت نشسته
مجسمه ی کنج اتاق
عکس با بی لبخند ژوکندت را
چشمهای بلوندت را
که بلند حرف نمی زند با کسی
جز من
همه چیز به نام تو
توی ترانه های ته نشین و بی همنشین
در نشیمن خانه ی من از بی تو خراب و
پیک شراب و
صندلی با تو سراب
" اقا سامان "
چه شباهت متفاوتی بین ماست. . .
تو دل , شکسته ای ..
من دلشکسته ام !
هر دو به يک احساس رسيديم… :
تو به فراغــــــت ,
من به فراقــــت ..
غريبــــه بود
آشــــنا شد
عادت شد
عشــــــق شد
هســـتي شد
روزگار شد
خســــته شد
بي وفا شد
دور شد
بيــــگانه شد
امـــا فراموش نشــد . . .!
زندگی مثل پیانوست. . .
زندگی مثل پیــــانو است،
دکـمــــه های سیـــــاه برای غمـــــها
و
دکمــــه های سفید برای شادیها
اما
زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت
که
دکمـــــه های سیـــــاه و سفیـــــد
را
باهم فشار دهی ...!
من و مترسک و کلاغ ها
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان. . .
پیرمرد و دختر جوان
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد. . .
ناگهان چقدر زود دیر میشود
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می كنی
وقت رفتن است
بازهم همان حكایت همیشگی !
پیش از انكه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود
ای...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر
زود
دیرمی شود!
" قیصر امین پور "
ساعت شنی
غم . . .
بخند. . .
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا
و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند
با تمام سازهایت می رقصد ...
مراقب باش . . .
مــراقب افکارت باش که گفتارت می شود...
مــراقب گفــتارت باش که رفتارت می شود ...
مــراقب رفتــارت باش که عــــادتـــت می شود...
مــراقب عــادتت باش که شخـصیتـــت می شود...
مــراقب شخـصیتت باش که ســرنـوشـت می شـود...